دلم نیومد این شعر رو به عنوان آخرین مطلبم توی وبلاگم نذارم :
هجرت سرابی بود و بس
خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود
اینجا مرا تنها گذاشت

خداحافظ...


اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته مستوجب درو هم داشت اگر چه تلخ شد آرامش هميشه تان اگر چه کودک من سنگ زد به شيشه تاناگر چه متهم جرم مستند بودم
اگر چه لايق سنگينی لحد بودم
دم سفر مپسنديد نا اميد مرا
ولو دروغ عزيزان بحل کنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم چيز ديگری نبرم
به جز غبار حرم چيز ديگری نبرم
خدا زياد کند اجر دين و دنياتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
هميشه قلک فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان هر که هست آجر باد

من اينجا بس دلم تنگ است...
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بدينسان زندگي ننگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
و "طرحي نو دراندازيم"
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است
دختری خــرد، بمـهـمانی رفـت در صـف دختـرکی چـند خـــزیــد
آن یـکی افـکنــد بـر ابـرو گـره وین یکی جامه بیکسوی کـشـید
این یکی ، وصله زانویش نمود وان ، به پـیـراهـن تنگش خندیـد
آن ، ز ژولیدگی مـویــش گـفـت وین ، ز بیرنگی رویـش پـرسیـد
گر چه آهسـتـه سـخـن میگفتند هـمـه را گـوش فـرا داد و شـنـید
گفت خـنـدیـد بـه افـتـاده سپـهـر زان شمـا نـیـز بـه من میخـنـدیـد
ز که رنجـــد دل فرسوده مــن بــایــد از گــردش گـیـتـی رنـجـیـد
چه شکایت کنم از طعنه ی خلق بمن از دهر رسید ، آنچه رسـیـد
نیستید آگه ازین زخم ، از آنک مار ادبـار شــمــا را نــگـــزیـــد
مادرم دست بشست از هستی دسـت شـفـقـت بـسـر مــن نـکشید
شانه موی من انگشت من است هیـچـکـس شــانـه بــرایــم نـخرید
هیـمـه دسـتـم بـخـراشـیـد سـحر خون بـدامـانــم از آنـروی چـکیـــد
تلخ بود آنچه به من نوشاندند می تــقــدیـر بـبــایــد نــوشـــیـــد
خوش بود بازی اطفال ، ولیک هیـچ طـفـلـیـم بـه بـازی نـگـزیـــد
بــهره از کودکی آن طفل چه برد که نه خندید و نه جست ونه دویـد
تا پدید آمدم ، از صـرصر فـقـر چـون پــر کـــاه ، وجـودم لـرزیــــد
چشمه بخت،که جز شیر نداشـت ما چو رفتیم ،از آن خـون جـوشـید

غریبه آمده بود آشنا شود با من
و از مسیر مقدر جدا شود با من
به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند
به درد بی دینی مبتلا شود با من
خدای کودکیش را کنار بگذارد
خودش خدا بشود یا خدا شود با من
به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد
ز قید کهنه عادت رها شود با من
بدل به من بشود من بدل به او بشوم
برای چند شبی جا به جا شود با من!
برای معرکه گیری غریبه تنها بود
در این مکاشفه می خواست ما شود با من
خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود
که باز وارد یک ماجرا شود با من
οοο
غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او
دوباره وارد یک ماجرا شدم با او
هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود
هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او
برای آتش بازیش یک نفر کم بود
به او اضافه شدم من دو تا شدم با او
به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم
بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او
مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد
که خود روانه راه خطا شدم با او
هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم
که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او
"بهروز یاسمی"
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه می آمد زبون قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست برگشائی هر گره کو پایم ببست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم وان عسل، با آب میمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی است جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشودهای، از هر قبیل این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و میپیمود راه ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده فرقها بود این گره را زان گره
چون نمیبیند، چو تو بینندهای کاین گره را برگشاید، بندهای
تا که بر دست تو دادم کار را ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بودهای هر چه فرمان است، خود فرمودهای
زان بتاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست تا بداند کنچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی رشتهام بردی، تا که گوهر دهی
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش ورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش
" پروین اعتصامی "
چرا در بند خشت و خاک و دکانیم؟
چرا محکوم درد و رنج و حرمانیم؟
اسیر جاه و مال و جامه و نانیم ؟
مگر فرزند هامان را خدایی نیست ؟
مگر مادر، پدر، همسر، رفیق و دوست
یارو آشنا، خواهر، برادر، خویش وهمسایه
حقیقت را نمیخواهند ؟
اگر همگام، هم پیمان و همرزم تو میباشند
تلاشت را مداوم کن . و گرنه ، زین همه پابند
هجرت کن
از این نام و از این عنوان، از این کوی و از این برزن
از این شهرو از این مردم، از این دنیای پر غوغا
ویا از نفس خود، از این وجود خویش، از هستی
از اینهائیکه پا بندند، از اینهائیکه سد راه محبوبند
موانع را ز ره بردار، منیت را رها کن
و خودیت را به دور انداز، بیرون شو زخود
از هر چه جز حق است ،
هجرت کن
به آنجائیکه ره باز است، و جای گفتن راز است.
شعر از : دکتر فضل الله صلواتی
هی می کشید از ته دل ناله ای کبود
آن اسب زخم شیهه ی خود را نبسته بود
خورشید روی غربت رویش نوشت: مرگ
در زیرپای زخمی او سایه ای عمود
صحرا سکوت کرده و رنگش پریده ازـ
آهنگ ساز آتش و رقص سیاه دود
یک دشت سر که گم شده بی جان و بی بدن
جا مانده اند آن همه سر در کلاه خود
بابا که آب داد همیشه سراب دید
در سرزمین تشنه ی آن مردم حسود
یک گوشه کودکی نشسته در گلوی تیر
و رفت مثل چلچله ای تیز و تند زود
نت های منگ دست به دامان نی شدند
بغضی شکست در صدای رود...رود...رود*
غیر از خدا و خاطره ای مه گرفته ـ هیچ
حتی نماند جای سئوالی در آن حدود
آن اسب روی شیهه ی خود مرهمی گذاشت
اما کشید از ته دل ناله ای کبود...
*رود...رود...رود =نوای مادران فرزند از دست داده در گویش محلی
خواهم نبينم آفتاب ِ کينه جو را
هرکس بدل مي پروراند آرزوئي
من ، مي کشانم لاشه هاي ِ آرزو را .
هرکس که مي خيزد سحر از بستر ِ خويش
شوقي ، اميدي ، يا خيالي در سر ِ اوست
يا با سرابي مي فريبد خويشتن را
يا خون ِ سرخ ِ زتدگي در پيکر ِ اوست .
من با کدامين کوشش و نيرنگ و پندار
از خواب خيزم بگذرانم زندگي را ؟
گيرم فريب ِ تازه اي در خون ِ من رست
آخر چه سازم اين غم ِ درماندگي را
اندوه ِ من تنها زمرگ ِ آرزو نيست ...پر ِمرغ ِ فريب ِ من شکسته
آوخ کبوترهاي ِ برزخ آفرينم
بگريختند از بام يک يک، دسته دسته .
خون ِ من اکنون تيره چون قير ِ مذاب است
شوق و اميد و آرزو ... ديري ست ديري ست
کوچيده اند از نيمه ويران خانهءِ دل
دانم که اين رفتنشان را آمدن نيست .
از آنچه با من بوده اکنون مانده برجا
شعر و کتاب و نفرت و غمهاي ِ انبوه
روزي کتاب ار غمگسار ِ هستيم بود
امروز در خونم چکاند زهر ِ اندوه .
سنگ ِ صبورم بوده ار روزي سرودم
امروز افسوس
ترکيده و پاشيده از هم ،
يا طاقتش کمتر زسنگ ديگري بود
ياآنکه سنگين بوده بار کوه ِ ماتم .
اکنون منم بيزار از هرکس زهرچيز
بيزارم از آن کس زراه ِ رفته برگشت
يا آنکه از پس کوچه هاي ِ تيره بگريخت
ندروده باغي را ، گياه ِ ديگري کشت .
بيزارم از آن کس چو شادي را گران يافت
بال ِ پرستوي ِ قشنگش راشکسته
طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز
چون غنچه اي بربستر ِ يک شاخه رسته .
بيزارم از آن کس که بر مرداب دل بست
بي اعتنا برآب ِ پاک ِ چشمه مانده
دست ِ نيازوچشم ِ او برآسمان ست
هرسو که بادش مي برد ، زآن سوست رانده .
بيزارم از مرغي که ترک ِ آشيان گفت .
بيزارم از بومي که بر ويرانه دل بست .
بيزارم از بلبل که پيمان بست با باغ
تا باغ خالي ديد هر پيوند بگسست .
بيزارم از طاووس ِ رنگين .
از کبک ِ سر در برف برده .
از بلبل پيمان شکسته .
رعدي که غريده ست يکدم ، زود مرده .
بيزارم از اميد ، ازياس
از آرزو ، ازعشق ، از شرم
ازآنکه مي لولد ميان ِ خاروخاشاک
وزآنکه مي خوابد درون ِ بستر ِ نرم .
ازبوتهء خشم
از ابر ِ نفرين
از چشمهء مهر
از کوه ِ تحسين .
بيزارم از هرکس ، زهرچيز
ازهرکه اميدي به دل مي پروراند
وزهرکه نوميداست و معلون است و مطرود
غمگين نشيند تاکه مرگش وارهاند .
بيزارم از هرکس که پاکش مي شماريد
وزهرکه درچشم ِ شما خوارست و ناپاک .
از زندگي واز زمين ، ازمرگ وانسان
از آسمان واز خدا ، پژواک ! پژواک
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم میکردند؛
وان یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق میزد.
برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان،
تساویهای جبری را نشان می داد.
با خطی ناخوانا بر روی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین بنوشت:
«یک با یک برابر است...»
از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،
همشه یک نفر باید بپاخیزد؛
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقرهگون، چون قرص مه میداشت بالا بود؟
و آن سیهچرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد.
حال میپرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست...»
خسرو گلسرخی
تقدیم به همراه همیشگی زندگیم...
اونی که هیچوقت تنهام نذاشت و نمیذاره ...
" نسی" کوچولو...
روي آن شيشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوز زمستاني را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم
عرق سردي به پيشاني آن شيشه نشست
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم
در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پيدا کردم
با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم
و به عشق تو فرآيند تنفس را هم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل
و من امروز براين شيشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي
جاي هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
"بهروز یاسمی"

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت
بردباری ها شده /بی قراری ها شده / شب زنده داری ها شده
در به دست آوردنت
پایداری ها شده /با ظلم و جور روزگار/ سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد
يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟
نه ري را جان !
نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،
از نو برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !
![]()
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم
غم دلدار فكنده است به جانم، شررى كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم
واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد از دم رنــــد مــــىآلــــوده مــــَددكار شدم
بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم
"امام خمینی"
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
" آیت الله خامنه ای"

و باز...
...لبهای من به خنــده نشســت
روي تـنـهـايـیام پرنـــده نشســت
بـاز طــوفــان گــــرفــت ابـراهـيـــم
بـت مـن جـان گـــرفــت ابـراهـيــم
بـت مـن رنـگ و بــو نمـیخـــواهـد
شبنـماست او، وضو نمــیخواهـد
برگ و بار جهان ز ريشــهی اوست
خونپيغمبرانبه شيشــهی اوست
هـر طرف نقـش آن پــری رو هست
رو به هر سو كه ميكنم او هست
مـیزنـم هـرچـه...
در نمیشكنــد
بـت مــن را تـبـــر نمـــیشـكـنــــد
تـو بـتـت از گِـل اسـت ابــراهـيـــم
كار من مشكــل اسـت ابــراهـيــم
تو بهارت به ايــن قشنگی نيســت
بت من چون بت تو سنگـی نيست
گُـل بـه گـيـسـو نمیزنـد بـت تــــو
چـشــم و ابــرو نـمیزنـد بـت تــــو
امـتـحــان كـن جـمـــال او ديـــــدن
تـا تـو بـاشـی و بـتپـرسـتـيـــــدن
خـيــمــهی ســروری مـزن اينجـا
لاف پــيـغــمــبـــری مــزن ايـنـجا
آب خــواهــدشـــد آهـــن تبــــرت
خون میافتد به عشوه در جگرت
غنچـه را بنـده مـیكنـد بت مـــن
مثل گُل خنده میكنــد بت مـــن
آبـــی چـشــــم آسـمــــانـــی او
بـاغ لـبهـــای زعـفــــــرانـــی او...

شقایق گفت با خنده : نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام
دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهام
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بیدام و بیگیرندهای اندر قفص خیزیدهام
زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهام
پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهام
هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیده ام
(مولانا)
بابای مفقودالاثر، بابای زخمی
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!
یک بار هم از گیرودار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
به دلایلی حدوداْ شخصی قصد داشتم وبلاگ رو ببندم ولی لطف عزیزان و همراهان بیش از ما بود. ما رو واقعاْ شرمنده کردن... به هر حال تصمیم گرفتم تا اونجا که ممکنه بمونم و این دوستان عزیز رو از دست ندم.

برگرد...
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم
این رسم مهربانی دنیا نمی شود
گفتی صبور باش و به آینده بنگر
پروانه که صبور و شکیبا نمی شود
شبنم گل نگاه مرا هزار بار شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود
تا سلامی دیگر
خداحافظ...

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم، کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه، هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت...
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود...
اگه شب میرفتم و خورشید نبود...
آسمون خوب میدونم مهتابی بود...
لطفاْ در نظرسنجی وبلاگ شرکت نمائید
و نظر خود را در رابطه با ادامه کار وبلاگ بیان نمائید
" حقوق بشر" شما باشيد و " تروريست " ما !
(نویسنده : مدیر وبلاگ)
اين متن را خطاب به شما مي نويسم " ايهود باراك گرامي ! " وزير محترم! جنگ اسرائيل.
كاري ندارم " حق " با كيست ! كاري ندارم اول " قدس" بوده يا " تل آويو" !
كاري ندارم كه آيا فرزندان تو هم مي توانند سوزش " بمب فسفري " را تحمل كنند یا نه!
كاري ندارم " هولوكاست " واقعيت است يا افسانه!
كاري ندارم " جباليا " مي سوزد يا " اسدود " !
نمي دانم ديشب بود يا پريشب كه داشتي در CNN مي گفتي كه " ما خواهان صلحيم! "
و خواهر خوانده عزيزت ، همان " مهماندار سابق هتل "- " ليوني "- را مي گويم ، مي گفت
" ما براي آزادي جهان از دست تروريسم مي جنگيم! "
همان موقع بود كه برقمان رفت و من نفهميدم منظورش از تروريست چه بود و يا كه بود!
راستي آن گذرگاه كه بستي نامش چه بود؟... هان...يادم آمد... رفح... رفح را مي گويم.
ميگويند پول داده اي كه ببندند و بعضي هم مي گويند " حقوق بشر " دادي كه بستنش.
راستي... مي گويند خيلي حقوق بشر داري! آخر نگفتي كيلويي چند مي فروشيش!
ايهود جان اگر تو " حقوق بشر " و " آزادي بيان " هستي ، پس لابد ما هم " تروريست "!
باشد... قبول... " حقوق بشر " شما باشيد و " تروريست " ما !
راستي در روز اول در غزه 42 كودك را كشتيد يا 46 تا !
آه... ببخشيد... چه فرقي دارد؟... مهم اين بود كه آنها " تروريست! " بودند...!
راستي براي دوستت " اوباما " خيلي نگرانم... خيلي نگران است... بيچاره سگ دلخواه
دخترش را پيدا نمي كند...ولي از قول من به او بگو : " آب در كوزه و او گرد جهان مي گردد "
اين " شوراي امنيت " هم يادش رفته كه شما همش خواهان صلحيد... ديروز قطعنامه داده و گفته " اسرائيل بچه خوبي باشد و دعوا نكند "!
ولش كن... حاليش نيست! او چه مي داند " حقوق بشر " چيست!
راستي جايي خواندم كه نه سالي آب و نان ما را خورده اي! ولي ديشب مي گفتي كه به ما " حقوق بشر " نمي دهي! من كه گفتم ... شما حقوق بشر و ما تروريست!
راستي " جورج " را ديدي... عجب جاي خالي مي دهد! مي گويند آن لنگه كفش فلان دلار فروش رفت!
ولي نمي دانم ... نمي دانم واقعاً آن لنگه كفش چقدر مي ارزد!
بگذريم...
نميدانم تلويزيون شما هم نشان داد يا نه ؟
ديدي آن دختر كه هم سن و سال كودكان غزه بود فرياد ميزد :
" واصبروا ، واصبروا ، ان الله مع الصابرين "
امضاء : تروریست!!!
بغیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من
هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من
هنوزم بیقراره این دل دیوونه من
فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن
من تشنه محبت, درد آشنای هجرت
دلم به این جدایی, هرگز نکرده عادت
ناکامی از تولد, همزاد بخت من بود
ندارم از تو شکوه, این سرنوشت من بود
فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن
بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم,
جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم
میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من,
تکرار اسمه قشنگت شده عادت لبهای من
فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن
هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من
بغیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من
هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من
هنوزم بیقراره این دل دیوونه من
فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن
فراموشم نکن, فراموشم نکن, فراموشم نکن ...
برو برو که خسته ام از شکستنم
من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم
کبوترم که پر زدم ز بام تو
بیزارم از نامت به لب آوردنم
یه روز سراب من و خواب من و شراب من تو بودی و تو
امروز شهاب من و تاب من و عذاب من تو هستی وتو
یه روز بهار من و یار من و قرار من تو بودی و تو
امروز خزان من و زوال من و زیان من تو هستی و تو
ستاره ها رو شمردم نیومدی و نمردم
بیا که جون نسپردم
بیا که جون نسپردم
میون گریه دویدم حباب اشک و دریدم
ندیدمت که ندیدم
ندیدمت که ندیدم

پرنده شكل گرفت و پريد سمت بهار
پريد سمت فلشهاي رو به زيتونزار
پريد در كلماتي كه آفريده شدند
پرندهاي كه خودش را پرنده ديد اينبار
ولي كدام بهار و پرنده و پرواز
كدام وسعت آبي، كدام گشت و گذار
ولي پرنده در اينجا پرنده نيست، كه او
به هيأت شبح كودكيست توي غبار
و كودكي كه در اين شعر آفريده شده تويي
غريبهاي از لفظ زندگي بيزار
تويي كه گم شدهاي در خرابههاي خودت
تويي كه گم شدهاي خشتخشت در آوار
كجاي نقشه به دنبال خويش ميگردي
كجاي غربت دنيا كجاي خاك ديار
چه بوده نقش تو در بازي سياست يا
كجاست سهم تو جز مرگ و چند سنگ مزار
چقدر كودكيات را سياه بنويسد
چقدر بغض كند متن روزنامهنگار
شنيدن تو غمانگيز و ديدنت تلخ است
چقدر رد تو تكراري است در اخبار
هنوز كودكي و تشنه مثل زيتونها
خودت براي خودت ابر باش و گريه ببار
(عباس رضايي)
كدامين جام و پيغام صبوحي مستتان كرده ست ؟ اي مرغان
كه چونين بر برهنه شاخه هاي اين درخت برده خوابش دور
غريب افتاده از اقران بستانش در اين بيغوله ي مهجور
قرار از دست داده ، شاد مي شنگيد و مي خوانيد ؟
خوشا ، ديگر خوشا حال شما ، اما
سپهر پير بد عهد است و بي مهر است ، مي دانيد ؟
كدامين جام و پيغام ؟ اوه
بهار ، آنجا نگه كن ، با همين آفاق تنگ خانه ي تو باز هم آن كوه ها پيداست
شنل برفينه شان دستار گردن گشته ، جنبد ، جنبش بدرود
زمستان گو بپوشد شهر را در سايه هاي تيره و سردش
بهار آنجاست ، ها ، آنك طلايه ي روشنش ، چون شعله اي در دود
بهار اينجاست ، در دلهاي ما ، آوازهاي ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود
هزاران كاروان از خوبتر پيغام و شيرين تر خبرپويان و گوش آشنا جويان
تو چه شنفتي به جز بانگ خروس و خر
در اين دهكور دور افتاده از معبر
چنين غمگين و هاياهاي
كدامين سوگ مي گرياندت اي ابر شبگيران اسفندي ؟
اگر دوريم اگر نزديك
بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك
(مهدی اخوان ثالث)

انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
لم یا قوم تریدون ببغی و فساد
لم تسعون بقتلی بلجاج و عناد
لیس والله سوانا خلف بعد النبی
فرض الله علی طاعتنا کل عباد
من له جد کجدی فی الوری
او کشیخی فانا ابن العلمین
فاطم الزهرا امی ، و ابی
قاصم الکفر ببدر و حنین
عبدالله غلاما یافعا
و قریش یعبدون الوثنین
یعبدون اللات و العزی معا
و علی کان صل القبلتین
و ابی شمس امی قمر
فانا الکوکب و ابن القمرین
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
چیست تقصیر من ای قوم که امروز جهانی
شده آماده به قتلم همه با تیغ و سنانی
در شما نیست ز اسلام نه نامی و نشانی
انا عطشان و قد احرق نطقی و لسانی
انا ظمئان و قد احرق قلبی و فوادی
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
زیر خنجر شه لب تشنه حسین گفت:
تو ای شمر ستمکار!
تو ای ملحد مکار!
تو ای کافر غدار!
اگر من نشناسی ، بگویم بشناسی
حسینم و ضیاء القمرینم ، قتیل الودجینم
امام الحرمینم انا الفضه وابن الذهبینم
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
منم شهپر کبری منم آیه تقدیر
منم نخله خوبان
منم زاده زهرا
منم عرش و منم فرش
منم کرسی و لوح و قلم و …
انا مظلوم حسین
انا محروم حسین
…
بیو گرافی نزار قطری :
وی تحصیلاتش را در قطر به اتمام رسانده است. از شش سالگی به مدرسه رفته و در هشت سالگی شروع به حفظ قرآن کرده و توانسته نیمی از قرآن را از بر کند.
اسم اصلی نزار القطری، نزار فضل الله روانی است (یعنی اسم پدرش فضل الله است) و در تاریخ پنجم ژوئن 1971 در قطر به دنیا آمده. او به زبان های عربی، فارسی، انگلیسی و اردو تسلط کامل دارد.نزار قطری دارای سه فرزند است با نام های کوثر، حسین و علی. نزار القطری مدتی مقیم لندن بوده است و در حال حاضر در کویت ساکن است.وی تحصیلاتش را در قطر به اتمام رسانده است. از شش سالگی به مدرسه رفته و در هشت سالگی شروع به حفظ قرآن کرده و توانسته نیمی از قرآن را از بر کند.او همچنین توانسته است در کودکی، هفت بار بین همسالان خودش مقام اول در رشته حفظ قرآن را به دست آورد.
مداحی را از 8 سالگی و با دو بیت از قصیده ای که مادرش زمزمه می کرد شروع کرد. زمانی که مشتاقانه برای قرائت قرآن به حسینیه می رفت. جالب است که به خاطر اینکه از آن قصیده فقط دو بیت را حفظ کرده بود ، در مداحی هایش همان دو بیت را نزدیک به بیست بار می خواند!
در همان ایام بود که روزی قصیده مشهور «خیرة الله من الخلق أبی» را خواند.
و از آن زمان تا کنون در پایان تمام مجالسی که نزار قطری در آن مداحی می کند، این قصیده را تکرار می کند و هر شب آن را می خواند.
نزار قطری 28 سال است که این قصیده را می خواند.



